مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

27

زينت المجالس ( فارسى )

و اگرنه همت دوستان خدا ميوه ترش را شيرين سازد عجب نباشد و ديگرى از مشايخ ابو الفضل ذو النون مصريست و نام او ثوبان بن ابراهيم بود و بروايتى ابو الفيض كنيت اوست و در سنهء مأتين و ستين و خمس از هجرت بعالم آخرت شتافت و كرامات او بسيار است آورده‌اند كه نوبتى سالم مغربى از ذو النون مصرى پرسيد كه سبب توبهء تو چه بود جواب داد كه سامعرا طاقت استماع آن نباشد روزى از مصر بيرون آمدم كه بيكى از قرىزوم در اثناى راه ساعتى در ميان بيابان نشستم تا لحظهء از كلفت مسير و حركت بياسايم ناگاه چكاوكى نابينا ديدم كه از آشيان افتاد فى الفور زمين شكافته شده دو سه كوزه از زمين بيرون آمد يكى پر از آب ديگرى پر از كنجد و آنجا نور ضعيف از آنكنجد خورده از آن آب بياشاميد و آنسه كوزه ناپديد گرديد من اينحالت را مشاهده نموده از خواب غفلت بيدار شدم و ديگرى از مشايخ طريقت ابو على فضيل بن عياض است و او از ولايت مرو است و بعضى گفته‌اند كه او در سمرقند ولادت نموده بدينور نشوونما يافته و در مكه برحت حق پيوست فى سنة مأتين و ثمانين و سبع و او در اوايل حال قطاع الطريق بود در آن اثنا فضيل را با يكى از زنان تعلقى پيدا شده شبى بر ديوارى برآمده خواست كه به منزل جانانه رود ناگاه آواز قائلى شنيد كه اين آيت قرائت مينمود كه « أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ » همان لحظه قايد توفيق رسيده گريبان جانش گرفته بجاده مستقيم آورد و نوشداروى عنايت ازلى زهر ضلالت و جهالت از بدنش بيرون برده با خود گفت كه وقت آن آمد كه آهن دلها از آتش توبه چونموم نرم گردد در همانشب سر در بيابان نهاد و بعد از طى مسافتى بر باطى درآمد تا لحظهء استراحت نمايد جماعتى از كاروانيان آنجا نزول كرده بودند نيمشب برخواسته گفتند برخيزيد تا روانه گرديم يكى گفت توقف نمائيد تا روز شود كه فضيل در راهست فضيلرا رقت دست داد و گفت ايجوانمردان فضيل با شما است و عادت فضيل آن بود كه هر كاروانرا كه زدى و مال هركه را بردى نام و نسب صاحبان مالرا در طومارى ثبت كردى پس مجموع خداوندان اموال را طلبيده رد مظالم نموده ايشانرا خوشنود گردانيد مگر يهوديكه از او مالى خطير در نواحى شام برده بود چون فضيل بشام رفته با يهود ملاقات كرده صورت توبهء خود را بر آينه ضمير او جلوه داد ازو حلالى طلبيد يهود گفت من سوگند خورده‌ام كه تا زر خود را نستانم راضى نشوم و چون ترا مالى نيست بايد كه بخانهء من درآئى در زير بساط من نقود موفور است آنچه از من در ذمت تست